عشق من
گفتند ننویس رسوا میکند واژه تو را گفتند نگو کلامت شیدا میکند همه را ولی مگر میشود میشود امروز دلم تنگ باشد و هیچ با قلم سر دعوا نداشت یا که شاید زیر بار یک شعر خم نشد اصلا دعوا سر چیست که من دیوانه ام ؟ مستم ؟ که من چرا از هرچه هست رستم ؟ دعوا سر چیست ؟ سر این واژه های نفرینی من یا این آیه های نحس آخر روز ؟ گفتند ننویس تا نخوانند تا ندانند اما چرا ؟ من با دلم یکرنگم دلم تنگ میشود روزگارم سرد است دلم فریاد کند بیداد میشوم روی سرم پس چرا نوشتن تلخ است ؟ پس چرا گفتن درد است ؟ پس چرا باید سکوت کرد ؟ باید هیچ نگفت ؟ باید واژه را پنهان کرد ؟ من پیدا هستم واژه هایم پیداتر اشک نمیریزم هرگز اما دلم فریاد اشک است و شاید هم هویداتر دیر زمانیست من و قلم و کاغذ همخوابه شده ایم با هم من فریاد میشوم قلم میرقصد و کاغذ می خواندش برای هر چشم محرمی من بی تاب میشوم قلم مینویسد کاغذ حبس میکند گفتند چیزی ننویس همه چشم عالم میشود حریص اما دلم ارام ندارد گویا نمیتوان رامش کرد دلتنگ است بی تاب است دیوانه است مست است بیچاره است سیمین زیباترین تبسم ما بعد گریه هاست مشکلترین تکلم ما حین روضه هاست سنگینترین مصیبت ما بی وفایی است بالاترین نشان وفا درک لحظه هاست آن کشتهای که کشتة اشک است، تشنة آن عاشقی است کز همه رو یار کشته هاست هر روز و شب چو نالة هل من معین رسد لبیک ما سرودن دمها و نوحه هاست ما را حرم نبرد، حرم را به دل رساند حب حسین کرب و بلائی به سینه هاست مویه کنان نوای دل ابراز میکنیم این دل سرای زمزمه و سوز و ناله هاست ما بی حسین ره به قیامت نمیبریم جانهای ما همیشه عزادار خیمه هاست زیباترین پدیدة این شهر پرچم است پرچم، نشان بندگی ما به اولیاست با روضهها چو بر سر و رو لطمه میزنیم صاحب عزا مؤید این شور و لطمه هاست روزی که آشکار شود وعدة ظهور میعاد ما، اهالی هیئت، به جبهه هاست .................................................................................................. بی تو یک لحظه نخواهم همة دنیا را با تو آسوده کنم طی، سفر عقبی را لحظاتی که به زیر علمت سینه زدم حس نمودم به خدا مرحمت زهرا را کاش امروز بیاید گل نرگس ز سفر تا که زیبا بکند با فرج عاشورا را همه امید من این است بنام زینب راضی از خویش کنم قلب تو ای مولا را شادی هر دو جهانم به خدا از غم توست غم تو میبرد از دل همة غمها را دلم شکست دلم شکست کاش می شد امروز بگذرد برود بشود جزئی از گذشته بشود خاطره ... انوقت شاید این قدر احساسم آزارم ندهد شاید دلم تنگ شود برای امروز.. .... آنقدرها هم عجیب نیست... نشده گاه دلت برای خاطره ای خاکستری تنگ شود...! --------------------------------------------------------------------------------------- حرفهای ماهنوز ناتمام... به آسمان که می نگرم به یاد خاطرات اولین روز ها می افتم... یاد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان یکدست آبی زندگی فارغ از هر گونه غم و حسرت پرواز می کرد هر چه تلاش می کنم یادم نمی آید آن زمان که دلم را در چشمانت گره می زدم به کدامین افق خیره شده بودم؟ اندیشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامین آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دریا آخرین نفس هایش را می کشید؟ به خودم می آیم. هوای سرد از بیرون خانه به درون سرک می کشد. آخرین باز مانده غرورم سر از دریا بیرون می آورد و می گوید: نلرز! گرمای عشق در وجود توست... می گویم: وجود من از عشق دیگر خالی و تهی است. باد آرام و ساکت می وزد. ناگهان از اعماق درونم،از زیر خاکستر، صدایی می شنوم: پس چرا هنوز کبوتر دلت می لرزد؟ ظهرها خورشید از بهت، خیره خیره به زمین مىنگرد . انگار بعد از این سالها هنوز روز واقعه را باور نکرده است . عصر که مىشود آنقدر تلخ نگاهش را از روى زمین بر مىدارد که اندوهش در هواى غروب منتشر مىشود . اینجا هر روزش روز واقعه است . اینجا هنوز گوش بیابان از نداى «هل من ناصر ینصرونى» زنگ مىزند و پشت زمین «انکر ظهرى» تیر مىکشد . در شیار ذهن هر نخل بر ساحل علقمه صداى فریاد «یا اخا ادرک اخا» حک شده است . این خاک هنوز بوى یاس مىدهد . گوش هنوز در حسرت شنیدن آخرین «لاحول ولا قوة الا بالله» وامانده است . به هرکجا بنگرى تکثیر «هیهات من الذله» را در ذرات وجود حس خواهى کرد . عجب درد عجیبیه این دل شکستگی... اول که عاملش به جای ویروس و میکرب یه آدمیزاده... بعد برخلاف همه دردها آدم نمیتونه داد بزنه و از کسی کمک بخواد... دارویی برای تسکین دادنش هم ساخته نشده... و بدترین اثر جانبیش هم خورد شدن اعتماد به نفس و غرور آدمیه... عجب درد بدیه... ______________________________________________ سخت ترین لحظات انسان در هنگام انتظار است و چه سخت است انتظار بی حاصل چه سخت است انتظاری که جز گذزان وقت چیز دیگری را نداشته باشد و چه سخت است ... گفتی برو گفتم به چشم
از سردی، از سردی رفتاری ..
دلم شکست ، از نبودنم در دلی
دلم شکست از سلامی سرد که پاسخی بود به سلامی گرم
از احساسی که یک لحظه نبود در مقابل احساسم
و از دلی که یک لحظه، هرچند شاید کوتاه دور شد از دلم
دلم شکست از قصری که برای لحظه ای لرزید
از فکری که برای خود رفت
و از چشمی که خیره به نقطه ای ماند
از سوز زمستانی در بهاری دل نشین ، دلم شکست
دلی که ترک برداشته بود ز دوری تو ، با تلنگری هر چند کم توان شکست
تا نگاه میکنی: وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود.

صداى زنگ کاروان آفتاب به گوش مىرسد . هرسال خاطره یک کاروان به این صحرا قدم مىگذارد . محرم که مىشود کاروان غم به دل اهل زمین و آسمان کوچ مىکند .
محرم که مىشود ...
این بود کلام آخرین
گفتی خدا حافظ تو
گفتم همین؟ گفتی همین!
گریه نکردم پیش تو با اینکه پر پر میزدم
با خون دل از پیش تو رفتم و باز نیومدم
بازی عشق تو رو جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من تحفه درویش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق میامدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن میزدم
قلعه دل، اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم با ناز رخ تو این همه یادگار عشق
گفتم ببر هرچی که هست
رغیب جلد چیره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح این همه شکست
| Design By : Night Melody |

