عشق من

بار دیگر.

به شکوه انچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی یکسر صحنه ی بازیست

من خوب می دانم....

امابدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.....

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان پشیمانی

بیافریند...

به زندگی بیندیش میدانگاهی پهناور و نا محدود....

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست

خویش انتخاب کند....

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین

خواهی کرد....

و به روزهایی که هزار نفرین حتی لحظه یی را نمی گرداند

 

...

نمی دونم الان داری چی کار میکنی ؟ داری مصلحت اندیشی میکنی و روزه سکوت میگیری ؟؟
کاشکی یه جوری میشد صداتو شنید و باهات حرف زد

یا اینکه حداقل نگات کرد ...

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

یکی بود ، یکی نبود

اون که بود تو بودی و اون که تو قلب تو نبود من بودم!!

یکی داشت ، یکی نداشت

اون که داشت تو بودی و اون که جز تو کسی رو نداشت من!!

یکی خواست ، یکی نخواست

اون که خواست تو بودی و اون که نخواست ازت جدا بشه من بودم!!

یکی گفت ، یکی نگفت

اون که گفت تو بودی و اون که دوستت دارم رو به هیچ کس نگفت من بودم!!

یکی رفت ، یکی نرفت

اون که رفت و تنهام گذاشت تو بودی!!

یکی خواست ، یکی نخواست

اون که نخواست تو بودی و اون که خواست واسه همیشه پیشت بمونه من بودم!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

      وقتی دهکده ای می سوزد ،همه دودش را می بینند اما وقتی قلبی می سوزد کسی حتی شعله اش را نمی بیند.

                                                   من می پذیرم عشق افسانه است

 ،این دل درداشنا دیوانه است

 ،میروم شاید فراموشت کنم

 ،با فراموشی هم آغوشت کنم ،

میروم از رفتن من شاد باش ،از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتر از ما میروی

   آرزو دارم ولی عاشق شوی ...آرزو دارم بفهمی درد را...تلخی برخوردهای سرد

 را...     

خدایا چرا گریه هام تمومی ندارن......گریه  گریه  گریه                                            

نوشته شده در جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

من فکر چشمای تو ام تو بی خیال قلب من

بامن بمون تنها نرو قید همه چیو نزن

دیگه فکر نمی کنم که یه روزی بر می گردی

به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی

اینقدر غمم زیاده که دارم می سوزم اینجا

ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم اینجا

قلب من آروم نمیشه از روزی که رفتی بی من

دیگه برگشتی نداره می دونم دلگیری از من

نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

سرم درد میکنه.صدای موسیقی رو تا آخرین حد بلند کردم.خونه داره میلرزه.منم دارم میلرزم.نمیدونم از سرما دارم میلرزم یا از اضطراب.بلند میشم میرم بخاری رو زیاد میکنم.سرم سنگین شده.انگار همهء دنیا دور سرم میچرخه.دارم حمید عسگری گوش میدم.
تلفن زنگ میزنه ،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.
برادرم نگرانه که من چرا اینطوری شدم.من نگرانم.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم.
دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟
دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد بارون بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر بارون تنگ شده.دلم میخواد راه برم و بارون بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از درخت.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.
هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره.
تازه خیلیا راحت میشن و از دستم نجات پیدا میکنن.
تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.
به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.
اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره.
پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم.نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.من فکر میکنم زیبای خفته وجود داره.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.مثل سفید برفی که با بوسهء شاهزاده از خواب مرگ بیدار شد.نمیتونم باور کنم که سیندرلا یه قصه س.پری ِدریایی وجود نداره.من هنوزم وقتی کنار دریا میرم چشم از دریا برنمیدارم که وقتی پری دریایی سرشو از آب میاره بیرون بتونم توی همون یه لحظهء کوتاه ببینمش.
برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من همهء این قصه ها رو باور دارم.من نمیخوام توی دنیایی زندگی کنم که نه پری دریایی داره،نه سفید برفی،نه سیندرلا، نه شاهزاده و نه عشق.
من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم.
دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را برداشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته ای خدا .دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم.
میدانم ،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم.چند ماه دیگر،من میمانم و این خانهء خالی از همه چیز.من نمیتوانم تحمل کنم.
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.انگار در یک بیابان تاریک و بی انتها تنها مانده ام،تصویر شما دور و دورتر میشود و من هرچه فریاد میزنم هیچ صدایی از گلویم خارج نمیشود.نمیفهمم در اطرافم چه میگذرد،هم خوشحالم هم در نهایت غم و اندوه.
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خستهء من بگیر.چرا هرچه امتحان سخت داری از من میگیری؟من از این همه امتحان خسته شده ام.میگویند تو هرکه را دوست داری بیشتر در رنج و عذابش میگذاری تا همیشه اسمت را صدا کند،ولی من دیگر نمیخواهم تو مرا اینطور دوست داشته باشی.
من هم دلم میخواهد طعم شادی و خوشبختی را مزه مزه کنم.دلم میخواهد بدون وحشت عشقم را نثار کنم.دلم میخواهد مثل آسمان وسیع و آبی و سخاوتمند باشم.
دلم میخواهد دوست بدارم،دلم میخواهد دوستم بدارند.
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟
یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟
خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری.
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟
کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند.
او که باشد دیگر هیچ غمی ندارم.غمهایم مثل برف زمستان از گرمای وجودش آب میشود.وقتی که میرود دوباره زمستان میشود،غم عالم بر دلم سنگینی میکند.خدایا دیگر طاقت ندارم.نمیتوانم،دلم برایش تنگ شده است.میشنوی چه میگویم؟دلم برایش تنگ شده است...........

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

 پسرک دوستت دارم هنوز....

چرا خاطراتت را با خود نبردی؟

خواهشت کنم از خاطرم می روی؟

التماست کنم راضی به رفتن می شوی؟

تو که تحمل بغض ِ مرا نداشتی چه شده که اینهمه بی رحم شده ای؟

بیا و مهربان باش ویادت را هم ببر...

می خواهم تنها باشم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

دوستت ندارم، ولی همیشه در فکر و خیال تو هستم.

دوستت ندارم، ولی به خاطر تو بیشتر اوقات اشک می ریزم.

دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم تو را می خواهند و از پس تو می آیند.

به زبان حال می گویم: 

دوستت ندارم، در حالی که تمام ذرات وجودم به حرفهای من می خندند.

اعتراف می کنم:

دوستت ندارم، ولی لذت می برم از خشمت، از غرورت، از نگاهت، از قدرت و گریزت.

اکنون اعتراف می کنم که:          

                                   دوستت دارم چون...             تو دوستم نداری...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

فردا روز دیگری است 
که بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود


همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم


که انگار هرگز نبوده ام ....!

نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

اخرین جرعه این جام

همه می پرسند :

 

چیست در زمزمه مبهم اب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی ان ابر سپید؟

روی این ابی ارام بلند

که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به ان می نگری؟

نه به ابر

نه به اب

نه به برگ

نه به این ابی ارام بلند

نه به این اتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله را با صبح

نبضض پاینده را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم می بینم!

من به این جمله می اندیشم!

به تو می اندیشم!

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم!

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را

تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!

من فدای تو به جای همه گل ها ت بخند!

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از ان موی دراز

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همین یک نفس از جرعه جانم با قی ست

اخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

"فریدون مشیری"

....

من تهنا ترینم.چرا هیچک اینو نمیفهمه و هی میخواید به من بفهمونید که خیلیا هستن(حداقل تو)نه!هیچکس نیست و من تهنای تهنااااااااااااااااام!

 

به هرکی میگم ناراحتم بهم میگه حق با تو اما با غصه خوردنو گریه و ....... کاری درست نمیشه.پس چکارکنم برم التماس کنم؟اگر واقعا حق بامن پس چرا سعی دارید که منو خوب کنید و با این گند اخلاقیم مشکل دارید؟ هااااااااااان!

اه.حالمو دیگه دارید با حرفاتون با نصیحاتون وجد نداشتتون بهم میزنید.......!از یه چیز خودم خوشم میاد اگه همه چیم بد باشه نصیحت کردنام خوبه و حرفام طرفو اروم میکنه اما شماها چی؟گند میزنید به همه چی!اه

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

 

   

برو اما ...!

 

فراموشم نکن

 

برو ، برو که این عشق من و تو، ما نمی سازد.....

 

خاطراتت را ، چه تلخ ، چه شیرین ، همه را با خود ببر....

 

برو ولی بدان که من دیوانه وار تو را دوست میداشتم ، بدان که یک دریا

 

برایت اشک ریختم ، زندگی ام ، عشقم را فدای آن قلب نامهربانت کردم....

 

برو ، اما بدان که قلبم را شکستی ، عشق را در قلبم کشتی و زندگی

 

را برایم پوچ و بی معنا کردی.....

 

برو به همان سرزمین خوشبختی ها تا من نیز در این سرزمینی

 

که یک با وفا نیز در آن نیست تنها بمانم....

 

همه امیدم به تو بود ، زندگی را با تو زیبا میدیدم ، اگر دو سه خطی می نوشتم

 

برای تو  و به عشق تو بود حالا دیگر نه امیدی در دل دارم ، نه زندگی را زیبا می بینم

 

و نه دیگر شوقی برای نوشتن دارم....

 

همه را سوزاندی ، هر چه از عشق تو نوشته بودم را سوزاندی و تنها خاکستر

 

آن و چند تکه کاغذ نیمه سوخته که از جدایی بر روی آن نوشته بودم

 

در قلبم مانده است....

 

برو اما فراموشم نکن ، گهگاهی غروب را میبینی مرا نیز یاد کن ،

 

اگر زیر باران قدم زدی به یاد من نیز باش ..... بدان که من همیشه و همیشه

 

یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ عهد و پیمانی را نخواهم بست!

 

عاشق شدن دیگر از ما گذشت ، نه من حوصله خواندن این قصه تلخ

 

را دارم و نه دلم شوقی برای عاشق شدن دارد!

 

عاشقی از ما گذشت عزیزم..... تنها آرزوی خوشبختی تو را از خدای خویش دارم

 

و شاید بعد از زمان جداییمان بتوانم با این آرزو همچنان عشقم را به تو ثابت کنم...

 

نمیتوانم فراموشت کنم ای تو که مرا سوزاندی ، قلب عاشق و در به درم را

 

شکستی و مرا با کوله باری از غم و غصه رها کردی!

 

برو که دیگر عشق با ما یار نیست ، سرنوشت هوای

 

ما را ندارد ، این زندگی با ما هم ساز نیست!

 

برو اما فراموشم نکن با اینکه میدانم روزی فراموش می شوم.....

نوشته شده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

سلامی بعد از یه دنیا فاصله بعد از فرسخ ها دلواپسی...

 

اونقدر دلم واست تنگ شده, اونقدر هوای تو رو کردم که حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم...

 

می خواستم دیگه برات ننویسم اما...... من به تو وابسته شدم...

 

نوشتن برای تو, مثل هوائیه که باهاش نفس می کشم...

 

صحبت برای تو ودر مورد توبا گوشت وخون من عجین شده...

 

دلم خیلی برات تنگه به اندازه دریای چشمات...

 

اشک برای ریختن دارم...

 

نمی دونم چقدر فاصله بین ما مونده...؟

_________________________________________

پ.ن )از همه شما دوستای گلم که تولدمو تبریک گفتین ممنونم

نوشته شده در یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

Design By : Night Melody