عشق من

درفلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد.

 رهگذر شاخه  نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید.

وبه انگشت نشان داد سپیداری وگفت.

نرسیده به درخت، 

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

ودر ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.

میروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می ارد،

پس به سمت گل تنهائی می پیچی،

دو قدم مانده به گل،

 پای فواره جاوید اسا طیر زمین می مانی

وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

 در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی.

 کودکی می بینی

  رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

 وازاو می پرسی

 خانه دوست کجاست ؟

 باغی سبز کجاست؟

شعری از سهراب

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط مینا نظرات () |

Design By : Night Melody