عشق من

 

من مهاجر هستم......
 
 
 
شهرمن، شهر دل است ......عاشقی شغل من و پیشه ی من شیدائی است!

 

خانه ام پشت خرابات مغان ،کوچه ی عشق و جنون.....جنب میخانه ی حافظ باشد!

من مهاجر هستم ...!

دیر سالی است که از کشور روح......از بهشت جاوید پدرم رانده شده!!!

که در آن ،جویی از شیر و شکر ،شهد و عسل جاری بود!

میوه از شاخ درخت در دهان می افتاد!

پدرم در گذر وسوسه ها.......همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت!

من امروز همه ی دنیا را،،،میفروشم به جو ئی مهرو کمی عشق!

و دگر هیچ همین...!

من مهاجر هستم...!

سالیانی است در این شهر، گیوه ها فرسودند!

پاها را بنگر،که چه خسته است ،ز بیداریها...!

نازنینم دیری است که به هر کوچه ،به هرخانه و هر پنجره ای!

به هر برکه ی آب،به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه!

عشق را می طلبم....من تو را می طلبم...!

من مهاجر هستم...!

سالیانی است به روز و به تاریکی شب!

بر این گنبد فیروزه، تو را می طلبم!

نازنینم ،من جنت را نه به گندم.......به جو ئی!

میفروشم به نگاهی ، آهی!!!

من مهاجر................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

Design By : Night Melody