عشق من

بار دیگر.

به شکوه انچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی یکسر صحنه ی بازیست

من خوب می دانم....

امابدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است

مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان.....

به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان پشیمانی

بیافریند...

به زندگی بیندیش میدانگاهی پهناور و نا محدود....

به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست

خویش انتخاب کند....

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین

خواهی کرد....

و به روزهایی که هزار نفرین حتی لحظه یی را نمی گرداند

 

...

نمی دونم الان داری چی کار میکنی ؟ داری مصلحت اندیشی میکنی و روزه سکوت میگیری ؟؟
کاشکی یه جوری میشد صداتو شنید و باهات حرف زد

یا اینکه حداقل نگات کرد ...

نوشته شده در جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط مینا نظرات () |

Design By : Night Melody